تبليغاتX
گنج در ویرانه

گنج در ویرانه

یا نور

تنها گناه آینه، زودباوریست

گاهی فقط سکوت، سزای ستمگریست

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1390ساعت 8:32  توسط فاطمه طاهری  | 

<<براي شب ميلاد حضرت زينب>>

تصوير اصلي را ببينيد

گلدان شكوفه هاي صورتي روي ميز روز به روز پژمرده تر شدند و من باور كردم بهارها گذرانند...

امسال ثلث بهار كه بگذرد، ابوتراب است كه آراسته مي شود، پدر خاك زينت خواهد شد و فاطمه ي ثاني متولد!

خواب ديده ام نسيم خنكي از فصل كمال، بام كاشانه ام را مي نوازد و حال متولد شدن را در رگهايم زنده مي كند. شايد اين الهام، نداي استجابت "حول حالنا" ي نوروزم باشد... و اين حال، همان "أحسن الحال"!

خواب ديدم آنقدر به ماهرخ نازمولود علي و فاطمه، چشم هاي خيس مان را مي دوزيم تا بيايد و در صبح ميلادش، همان لحظه اي كه سينه هايمان ميزبان دستان خداست در "جعل مودت"، در پس نخستين گام هاي خردسالانه مان، آب بدرقه جاري كند و به خدايش بسپاردمان.

خواب ديدم خدا در نشانه دادن بسيار دست و دلباز عمل خواهد كرد " و من آياته أن خلق لكم...".

خواب ديدم در آخرين صبح فروردين، "بوسه بر جاپاي زينب مي زنم"؛ جاپاي زينب روي ساحل، ساحلي كه همين نزديكي ست... روي تل زينبيه!

خواب ديدم اين خواب، خوب تعبيرشدني ست...

+ نوشته شده در  جمعه 27 فروردین1389ساعت 12:45  توسط فاطمه طاهری  | 

کجایی طبیعت؟

دوست داشتم دهاتي بودم!

آخه خيلي وقته سحر لحظه ي طلوع خورشيد رو نديدم.

اكسي‍ژن تازه، خنكي صبح روستا رو نبلعيدم.

گوسفند نديدم. تاحالا بره اي رو تو بغلم نگرفتم. چون خيلي وقته كه برام مهمه لباسهام كثيف نشن.

خيلي وقته صداي گاو نشنيدم.

توي بوي كاه و گندم نفس عميق نكشيدم.

روي جاده اي غيرآسفالت راه نرفتم.

جز چند قدم براي رسيدن به اتوبوس ندوييدم.

مردي كه به كلنگ تكيه داده و با آستين، عرق پيشونيشو خشك مي كنه نديدم.

دشت سرسبز، آسمون آبي، كوه نديدم.

صداي لهجه دار نشنيدم. صبح ها از دور صداي خروس،‌ شبها از نزديك صداي جيرجيرك نشنيدم.

آب يخ چشمه رو تو صورتم نپاشيدم.

روي ديوارهاي كاهگلي كوتاه دست نكشيدم.

نون داغ شهرستاني با ماست چكيده نخوردم.

پيرمرد گوژپشت كنار الاغ پربار(!) نديدم.

از درختهاي باغ با دستهاي خودم گيلاس و سيب ترش نچيدم.

شبي پشت بام نخوابيدم و به چشمك ستاره ها نخنديدم.

شامه ي من، تو عطرخاك نم گرفته و رايحه ي گل، تحريم شده.

... دلم براي طبيعت تنگ شده. من، انسان از طبيعت دور افتاده ام، از طبيعت عالم. و البته كه همه ي طبيعت ها از يك جنس اند. پس من دور افتاده ام،‌ از طبيعت خودم...

خسته شدم...

انگشت هاي من از حروفsms ، از تايپ خسته شده اند. ديگه از تهران خسته شدم. از فست فودهاي پر از سوسيس كالباس، از نون تست، از لواشك شيرين با بسته بندي بهداشتي و مهراستاندارد، از پيامهاي بازرگاني، از سرطان مصرف دستمال كاغذي، از كفش اسپرت چيني، از آژانس و كرايه تاكسي، از مغازه هاي پرمشتري لوازم آرايش، از حراج شب عيد، از پيرزني با پالتوي پوست به تن و كيف ماركدار 250تومني به دست كه از گروني شكايت مي كنه، از همايش، از عينك دودي، از دود غليظ تجريش، از استامينوفن، از چاي كيسه اي،‌ از نماز خوندن زير سقف اتاق، از دعاهاي محبوس و بي خيال استجابت...

 

دلم تنگ شده براي سكوت روستا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 12:46  توسط فاطمه طاهری  | 

دل نوشته ای برای شیخ

 

سلام شيخ بي چراغ!

من تو منابع تاريخي اي كه دم دستم بود، چيزي از جووني "حبيب ابن مظاهر" پيدا نكردم. از دوران جووني شما هم چيزي نمي دونم (دلت جوون باشه!). حبيب حدود هفتاد سال سن داشت، مثل شما، سرخ روي سفيدموي بود شبيه شما، چشماي به گودي نشسته، صورت استخواني پر از شيار و چروك؛ اما نشنيدم كه لباس پيغمبر تنش كرده باشه. خوندم زره و كلاهخود جنگي پوشيد، انقلابي بود، رفتارهاش به سن و سالش نمي خورد، مثل شما! حبيب هيچ وقت قوز نكرد، سر بالا بود، پير شد اما چشم بصيرتش ضعيف نشد، ظهر عاشورا شنيد يه پليدي از يه گوشه اي به حسين(ع) گفت: "نماز شما كه قبول نمي شود." چون ابرمرد بود و غيور، خروشيد: "نماز آل پيغمبر خدا قبول نمي شود و نماز تو اي الاغ قبول مي شود؟!" مثل باد دويد و طرف رو از اسبش انداخت. براي اين كار لازم نبود محافظهاشو از سر راه كنار بزنه، چون محافظي نداشت، خودش محافظ رهبرش بود.

سرش كه نشست روي تيزي نيزه و تو كوچه هاي شام چرخيد، اين سر سفيد فكر مي كنم بين بقيه ي سرهاي مومشكي خوب مي درخشيد. حبيب تا نوك نيزه عروج كرد تا جلوي كسي سر خم نكنه. هفتاد سال شب و روز رگهاشو پر كرد تا ظهر عاشورا جوي پرخون تري جلوي حسين راه بندازه. انقلابي بود. موعظه كرد و رجز خوند اما با شبكه هاي ابن زياد مصاحبه نكرد. دعوا داشت سر اسلام محمد(ص)، "دعوا سر سربند يا فاطمه بود"، نه عليه نائب مهدي فاطمه... حبيب بن مظاهر راضي شهيد شد. اما شيخ!

كاش در قاموس تو هم وفا و شكيبايي بود. اي تويي كه شعار آبروخواهي ات حضور در بنياد شهيد بود، ميشه به من بگي شهادت يعني چي؟ اگر عموي 18 ساله ي من شهيد محمدرضا طاهري به اندازه ي تو از خدا عمر مي گرفت، روزي هزار بار به دفاع از انقلاب خميني محال بود بذاره يه مو از سر علي كم بشه. كفن مي پوشيد، كفني به رنگ عمامه ي تو! راستي اين موهاي صاف و شونه كشيده و مرغوب، سفيدي محاسن توست يا سفيدي ماستي كه بر معايبت ماليده اي؟

دوستي داشتم كه مي گفت دوست دارم چادرم يه ذره از حد عادي بلندتر باشه تا لبه اش خاكي بشه،‌ تا هر وقت چادر سرم مي كنم يادم باشه اين حجاب مادرم زهراست (س)، حداقل تا وقتي با اين چادر بيرونم، هر جايي نرم، هر حرفي نزنم،‌ هر سري به هر نگاهي بلند نكنم، با هر صدايي نخندم... كاش تو هم هر روز صبح كه عمامه ات رو مي پيچي، يادت مي اومد كه به حرمت لباس چه كسي آبرو گرفتي(البته گذشته ها رو ميگم!) به عباي رسول خدا! آره از روحانيت لباس و كلاس گرفتي و از مسئوليت نون و نوا!

تو از همون اول هم كانديداي معترض نبودي، شيخ! چون به كانديد شدن و آخر شدن عادت داري، مثل اين بنده هاي خدا كه كنكور دادن برنامه ي هرسالشونه!

فقط... كاش خداي حبيب ابن مظاهر، توي هفتاد سالگي ات نگاهت كرده بود. كاش عاقبت به خير مي شدي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 11:56  توسط فاطمه طاهری  | 

زيارت عاشورا نسخه ی 88

روز دهم محرم 88 ساعت 9 صبح قبل از آغاز حركت دسته هاي عزاداري در محل مقرر حاضر شد. خيابان ها سوت و كور، اشك الله بر زمين چكيده بود. فرموده اند اگر چشمي و بصيرتي مي داشتي، خون جوشنده از زير هر سنگي را مي ديدي. آخ اما كو بصيرت؟!

هنوز كمي تا قله ي ظهر مانده. اما خورشيدي نيست برايشان، سايه ي ابر ظلمت را بر سپاه باطل افكنده خدا انگار! صبح سير صبحانه خورد. بر اسبش نعلين تازه زد. موبايلش را هم كه ديشب شار‍ژ كامل كرد براي ثبت لحظه ها. دوان دوان رسيد. جمع چندين نفره را كه ديد ذوق كرد: كاش سي هزار لشكر عمر سعد اينجا با ما بود!

ماسك سبز را تا زير چشمش بالا آورد؛ يعني كه نقاب زد " تنقبت لقتالك! " چشم از حدقه درآمده اش به سنگ افتاد، خم شد و تن نازك شيشه ها را نشانه گرفت... كاتبان نوشتند، گوشي ها حفظ كردند.

صداي طبل دسته ها كم كم از دور مي آمد. كاروان حبيب داشت به كربلا مي رسيد. خاكي از مصيبت حسين...

دستي بالا مي رفت به هلهله ولي دستي پايين مي آمد كه بزند روي سينه ي مشكي. دو سپاه به هم نزديك مي شدند. "حرب لمن حاربكم إلي يوم القيامة" عجب! پس حسين تا قيامت فقط "سالمكم" ندارد، "حاربكم"ها هم هستند. عباس ها اين طرف، ذي الجوشن ها آنطرف...

سوت و شادي و كف زني صدايش در هفت تير پيچيد. "و هذا يوم فرحت به آل زياد و آل مروان" دود آتش به هوا خاست، خيمه ها مي سوختند، مغازه هاي مردم شيعه با اموالشان مي سوخت...

باز هم قصه ي تكراري ملك ري! وقتي حكومت شهرري، از عابد زاهدي چون عمرسعد، همچو ملعوني بسازد، رياست بر ايران با اين عظمت مي خواهي نسازد؟ هر لشكري، سرلشكري دارد. "بالبرائة ممن أسس اساس ذلك"

حسينيان سينه زنان مي رسند. دسته اي منظم و سياهپوش. نمي از اقيانوس عزاداران. جنگ در مي گيرد. خون اكبرها و اصغرها مي پاشد... جنگ مشكي پوشان و رنگي پوشان. جنگ صورتهاي خيس اشك با نقابهاي هلهله گر. جنگ شهادت طلبان با دنيا طلبان... كاتب تند و تند مي نويسد، چه كسي چه گفت و چه كرد. گوشي ها هم پا به پايش ذخيره مي كنند، چه فرقي مي كند عاشوراي 61 يا عاشوراي 88 را!

نقابداري آن طرف نعره زد: "بغضاً لأبيك": مرگ بر اصل ولايت فقيه! كينه از پدرت ما را به اينجا كشانده...

"اللهم فضاعف عليهم اللعن منك و العذاب الأليم"

اين بار اما حسين بي ياور نمي ماند. حتي كار به طلب ياري كردن هم نمي رسد. حسين حكم جهاد اين مردم را داده است... اين است كه ايستاده اند.

آتش موتور و ماشين و عابربانك و مغازه هاي مردم كه هيچ، آتش خيمه ي اهل حرم هم حتي خاموش شد. اگر مي توانستند، آتش عشق سينه ها را خاموش مي كردند.

 

دشمنت كشت ولي نور تو خاموش نگشت

آري آن جلوه كه فاني نشود نور خداست

 

 

پ.ن

* باورم نمي شد كه آنها هم فهميده اند دين از سياست جدا نيست (بهش فكركنيد...)

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 13:5  توسط فاطمه طاهری  | 

رسد آیا؟

بيوه

مرد، كم دارد؛

هرچه باشدش

بي مرد، خانه اش بيت الأحزان است.

يتيم

مرد، كم دارد؛

همه هم بنوازندش،

بي مرد، چشم ميشي اش اشك لرزان است.

جهان، بيوه است يا يتيم، نمي دانم؛

اما

جهان

يك "مرد" كم دارد

گر بيايد

داغ ايتام رسولش سرد گردد

گردد آيا؟

كاش برگردد

اگر نه

ما خميده پشت و بي دندان و چروك

مثل باقي بيوه گان

در چنين روزي

سوي خالق بربگرديم و

نديده صاحب خود را

امان!

بر فراز عالم روباه نقش و فتنه خيز

او بماند همچنان

تك منتظر

هر سحر زاري كنان

تك مرد اين نامردمان بازار

دلواپس ايتام خود نالان

بماند منتظر؛

نگاه بي قرار ما بدون نور

كورمالان خيره بر دست دعاي او

كه شايد كارگر افتد صداي او

و اما

اين جهان

يك مرد كم دارد هنوز

رسد آيا أنا المهديش الساعة

همين امروز؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 17:32  توسط فاطمه طاهری  | 

13 آبان 88

چهارشنبه ست، ۲۰ آبان. يك هفته از 13 آبان مي گذره و ردّپاي اون روز رو بجز تو خبرگزاري ها و سايت ها تقريباً هيچ جاي ديگه نميشه ديد. انگار سالها از اون روز ميگذره...

منم 13 آبان با اتوبوس هاي دانشگاه رفتم راهپیمایی. خدايي نه زياد به خاطر حسّ هاي انقلابي يا جوگيرانه، بيشتر بخاطر بودن و بي خاصيت نبودن. اگر هم مي نشستم تو خونه كه هيچي، اگر دانشگاه هم مي بودم،‌ دلم جلوي سفارت آمريكا مي بود و در نتيجه درس تو كلّه ام نمي رفت. توي ميدون دانشگاه از ديدن فقط دو تا اتوبوس براي بردن دانشجوها،‌گوشه چشمي نازك كردم و بازم از دير جنبيدن بروبچه هاي بسيج و امور فرهنگي در زمينه ي اطلاع رساني،‌ تأسف خوردم. مسير نسبتاً طولاني بود. اتوبوس دانشگاه که به هفت تیر رسید و به ترافیک وحشتناک اونجا خورد، من هم به تبعيت از آقايون و دخترهاي اتوبوسمون برخلاف ميلم پیاده شدم. آخه هم راه تا مقصد زياد بود و هم بوق تبليغات جنجالي زب س ها انقدر طوفنده و اطلاع رساني هاشون انقدر وسيع و همه جانبه (درست مثل اطلاع رساني برنامه هاي دانشگاه!) بود كه... به هرحال ما توی خیابون شلوغ پلوغ هفت تير رها شدیم... همه تند راه مي رفتند، يه گروه دختر جوون، كه خشم نگاهشون حتي از شيشه ي عينك آفتابي هاشون هم عبور مي كرد، پاهاشونو تقريباً به زمين مي كوبيدند. اون طرف خيابون چند تا پسر ريشوي پيرهن رو شلوار، دور يه موتور حلقه زده بودند و با چشماي مضطرب تو پيدا كردن سبز با هم مسابقه گذاشته بودند. مثل اون بازي بچگي هامون كه دسته جمعي مي خونديم رنگ و وارنگه، از همه رنگه، به چه رنگه؟ بعد اوني كه نوبتش بود بايد يه رنگ رو مي گفت و همه زود روي يه چيزي به اون رنگ دست مي گذاشتن... و هركي (مثلاً) "سبز" پيدا نمي كرد، مي باخت! توي اون صبح ملتهب ميدون هفت تير، سبز كم بود اما هر جا هر چي كمه، بيشتر تو چشمه، و لذا سبز تو چشم بود. دختر بسيجي ها نمك مي ريختن: ما به نشانه ي اعتراض، تاكسي هاي سبزو به آتيش مي كشيم! يه گروه پسر و دختر اكثراً ماسك زده از حاشيه ي خيابون تقريباً داشتند مي دويدند. نسبتاً زياد بودند. از لابلاي هياهو شنيدم "مرگ بر روسيه" و همزمان از سوختن گلوم بخاطر گاز اشک آور ترسیدم، مثل یه بچه گنجشک ترسو حسابی از اومدنم به اين راهپيمايي پشیمون شدم. پايين روسري مو گرفتم جلوي صورتم و فشار دادم. ديگه فكركردم الانه كه بميرم! سرپرست گروه داد مي زد "شهيد بهشتي سريع بدو جلو"... "مرگ بر اسرائيل"... سرعتم رو زياد كردم؛ گروههاي پرجمعيت دانشجويي و مدرسه اي و... مثل سيل تو خيابون جاري شدند؛ یکی تو اون هيري ويري سرشو آورد دم گوشم و داد زد "همیشه این خبرا رو از ديگرون می شنیدی، حالا یه بار با چشم خودت مي ببیني!" چشمم افتاد به پرچم ايران... به مقواي دست يه پيرزن كه روش نوشته بود"جمهوري اسلامي،‌ نه يك كلمه بيشتر نه يك كلمه كمتر" تو دلم قربون صدقه اش رفتم كه آخه تو از اين جمله ي پرحادثه و معني دار چه تصوّري تو ذهنته؟!" از اون دود و اضطراب (كه من يكي خيلي شديدترش رو انتظار داشتم) فاصله گرفته بوديم، انگار "جلوی لانه ي جاسوسي" شد وطن ما؛ محل آرامشمون!! پر از دخترها و پسرهاي دبيرستاني كه هي پراكنده مي شدند و مربّي هاشونو حرص مي دادند. انصافاً خیلی مردم اومده بودن... من اولين بارم بود 13 آبان مي رفتم راهپيمايي، اما شنيدم كه سالهاي پيش كمتر از اين بودند. مردم جدي جدي از ته دل فرياد مي زدند، نه مثل خيلي وقتا كه "مرگ بر..." گفتن ها شبيه لالايي مي مونه!

هرکی اون روز نرفته و با چشم خودش ندیده باورش نمیشه انقدر مردم با هر قيافه اي و هر سن و سالي با هم متحد باشند. القاي شورش و اغتشاش و بزرگنمايي تنش ها و عصبيّت ها، تو اتاقهاي دربسته ي رسانه هاي مريض حبس شده. كاش درها رو باز مي كردند تا هواي خفه ي بدخواهي هاي ناكام عوض بشه...

دهها پليس ضدشورش اطراف پرسه مي زدند. از ديدن اونها حس بدي بهم دست داد. همگي لباسهاي پلنگي قهوه اي به تن، باتوم آويزوون به كمر و كلاههاي فولادي بدريخت به سر؛‌ هيكل هاي عجيب درشت و غول آسا با چهره هايي سرخ و زمخت و ريشهايي نامرتب كه از بالا تا زير چشماشون مي رسيد! چندتايي شون نشسته بودند لب جوب چایی می خوردند! تو دلم گفتم إ؟ آقا؟ خجالت نمي كشي؟ چرا نشستي؟ بلند شو به كارت برس! پاشو مردم رو بزن!!! نمي دونم... بگم خب به قيافشون چيكار داري؟ بيچاره ها شغلشونه! يا بگم اين همه ضد شورش اگر لباس خودشونو مي پوشيدند و مي اومدند قاطي مردم، خودشون يه پا راهپيمايي بودند!

برگشتني اتوبوسمون گم شد. تقريباً يك ساعتي علّاف شديم، كنار خيابون! پاهام خسته بود. همينطور وايساده بوديم كه يه خانوم خوش تيپ و ميانسال با موهاي هاي لايت رو پيشونيش و يه عينك آفتابي رو صورتش كه از بالاي ابروهاش شروع مي شد و تا پايين گونه هاش مي رسيد، اومد جلوي من و با لبخند مهربوني گفت: "عزيزم؟ دخترم؟ فدات شم يه خواهشي ازت داشتم. تو رو به خدا، تو رو به فاطمه ي زهرا، به هر كي كه دوست داري قسم ات ميدم، (منم كه احساساتي ي ي ي تو دلم گفتم: واي خدا بدو! نصفه جون شدم! هرچي باشه قبول مي كنم) دختر گلم... تو رو خدا برو به اون آقاهه بگو اين جوونا رو آزاد كنه!" من كه حسابي جا خورده بودم، مبهوت و كنجكاو انگشت اشاره اون خانومو دنبال كردم و ديدم پشت سرمون يه ون با شيشه هاي دودي پارك شده، يه پليس هم كنارش ايستاده و داره اطراف رو رصد مي كنه. جدي شدم،‌ چادرمو مرتب كردم، جلو رفتم: ببخشيد آقا، اينا چكار كرده اند؟ - بي توجه و بي حوصله: من نمي دونم. - سرمو چسبوندم به شيشه ي ماشين تا حداقل بفهمم چند نفرند؟ دخترن يا پسر؟ سه تا پسر جوون بودند، يه عصبانيت خاموشي تو وجودشون بود و بي خيال به يك نقطه خيره بودند. جدي تر پرسيدم: آقا ممكنه بفرماييد اينا رو چرا دستگير كردين؟ اين بار جوابمو نداد. برگشتم پيش خانومه، هنوز التماس تو چشماش بود. شروع كرد از من و چندتا ديگه از گروهمون كه هم صحبت شده بودند تعريف كردن: ماشالله! يكي از يكي خانوم تر! اينا دانشجواند، تحصيلكرده اند، مثل اونا نيستن كه... چقدر شماها فهيم ايد، خانوميد... گفتم: خانوم نمي دونيد تو چه حالتي اينا رو دستگير كردن؟ - نه،‌ حتماً در حال دويدن! طفلك جووناي مردم... اگر ببرندشون ديگه برگشتنشون با خداس...

ماشين هامون اومدن و بايد مي رفتيم. خانومه آخرش يه چيزي گفت كه نمي دونستم پقّي بخندم يا هقّي گريه كنم:‌ "دخترم شماها كه با اون بالاها در ارتباطين، تو رو خدا يه فكري به حال جووناي مردم بكنيد!!!"

و حالا من بعد از يك هفته اومدم تا به توصيه ي اون خانوم مهربون عمل كنم. دارم با بالاها ارتباط برقرار مي كنم، ‌با خدا! بالاترين بالا! اومدم يه فكري به حال جووناي مردم بكنم. آهاي جووناي مردم! من خودمم جوون مردمم و اهل موعظه نيستم. بيايين باهم دوست تر باشيم! نگذاريم شغالهاي با نقاب و بي نقاب، غيرت و شجاعت و طراوت و وحدت و رأفت ما رو تيكه پاره كنند. وگرنه جووني، اين ميوه ي عمر من و تو، روز به روز مغزش كوچك تر ميشه و پوسته اش كلفت تر!

شنيدم كه كسي مي گفت "حرمله هاي تاريخ، تيرشان به خطا نمي رود."

امروز، آره همين امروز، حرمله ها ما رو از پشت صخره هاي زمان، نشونه گرفته اند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 9:45  توسط فاطمه طاهری  | 

د ر د

نمي دونم اين خوبه يا بد، حسنه يا قبح، مضره يا مفيد...من تا حالا تو زندگيم آرزوي بزرگ يا حاجت درشت نداشته ام – البته بجز دعاهاي معنوي و معرفتي از ته دل كه بعضي وقتا فقط زبوني اند- ، خب اين خيلي بده چون تقريباً هيچ وقت مستمر آويزون خدا و اوليائش نيستم! خوب هم هست از اين جهت كه بر خلاف عموم مردم اين زمونه، بطور كلي راضي زندگي مي كنم. الهي شكر!

اما الان حرفهايي روي دلم انبار شده كه اونها رو بايد جوري بگم كه خدا نشنوه، اين محموله رو طوري سر مرز نوشته ام خالي كنم كه خدا نبينه و دستگيرم نكنه!! ...الان شب جمعه ست و اين يعني سر خدا شلوغه. سر خدا كه هيچي، سر فرشته هاش هم شلوغه، ميگن تا صبح از آسمون ندا ميدن كه نبوووود توبه كننده ي فوري آمرزيده شو؟!... ولي شب جمعه هاي من، جمعه هاي من، شب هاي من، و همه روزهاي من يك چيز مهمي كم داره و اون درده، آره درد! شايدم خيلي از ماها و شماها اينطوري ايم اما حواسمون نيست. من گاهي كه به بيمارهاي سخت فكر مي كنم به فلج مغزي ها، به معلول هاي حركتي، به سرطاني ها، بهMS، به ايدز، به قطع نخاعي ها، به... ميگم انگار خدا با ناز به اين ها گفته تو مال خود خودمي! گفته فدات شم هي از تو رنج كشيدن و از من "ظرف تو را بشكستن"! از تو... از من... از تو... از من... چه بده بستوني دارند رنج كشيده ها با خدا، خوش به حالشون! ميدونم، بيمارهاي لاعلاج با پوزخند به اين حرف ها ميگن "دلداري ناشيانه ي يه سرخوش!" بذار بگن؛ اما من مي خوام بگم لاف نمي زنم. آخه چه اشكال داره؟ كي گفته همه بايد به پول و خوشگلي همديگه غبطه بخورند؟ مگه چي ميشه يكي به يه بيمار لاعلاج حسودي كنه؟ اونم نه غبطه، آره حسودي، يعني اون نداشته باشه و من داشته باشم! نمي دونم شايدم اين ادعاي ريسك پذيريه، يا اداي شجاعت و توكل رو درآوردن. چي مي شد اگر من يه روزي باخبر مي شدم يه بيماري لاعلاج دارم. واي من چي دارم مي گم؛ همين جاهاست ديگه خدا بايد گوشاشو بگيره!

 

خيلي دوست داشتم ياد مرگ هميشه يادم بود، دوست داشتم چشمام رنگ فنا و بقا رو مثل آبی و قرمز زود تشخيص مي داد، دوست داشتم دلم عميق تر بود تا از ته ته هاي دل امامم رو صدا مي زدم، اون ته كجا و اين ته كجا...

چند وقت پيش از تلويزيون برنامه اي ديدم كه يه جانباز روي ويلچر بود؛ فقط سرش سر بود و از گردن به پايينش كامل بي حس. آدم اين جور موقع ها آمادگي داره كه طرف از خدا و خوشبختي و اميد بگه، اگر جز اين بود كه تلويزيون اومدن نداشت؛ اتفاقاً همينها رو هم گفت اما جوري گفت كه انتظار نداشتم... جوري كه زود بايد انتخاب مي كردم كه پاشم برم اتاقم و يه دل سير زار بزنم يا اينكه بنشينم و مات شطرنج عشق، زل بزنم به اين سرباز بي تن ِ حسين(ع). انگار بعضي وقتها بجاي بازيكن، تماشاچي مات ميشه، اونم نه تماشاچي تو ورزشگاه، تماشاچي تو خونه پاي تلويزيون! انگار بعضي وقتها به جاي اينكه سر "بار گران بر دوش" باشه، تن مثل يه كوه سنگي و سنگين، به نخ گردن آويزونه. دقيقاً يادم نيست اون جانباز چي ها مي گفت اما بعد از حرفاش به حدي دلم مي خواست جاي او بودم كه دست و پاهام خواب رفت و يه جورايي شبيه اش شدم!! ديدم درد كشيدن هميشه هم تلخ نيست اما آخه من چي مي فهمم از "درد"؟ از درد اگر سالهاي سال طول بكشه، درد اگر شيشه ي طاقت آدمو بشكنه، درد اگر داشته باشي و همدرد نداشته باشي... دست و پام كه بيدار شد، حاضر بودم تن آزادم رو بدم و بجاش روح آزاد اون مرد رو بگيرم.

بعضي وقتا چه تحفه هايي از انبار دل آدما پيدا ميشه! كسي اومده و جلو روي خدا، ميگه منو هر جور سختي كه مي خواي آزمايش كن! نمي دونم به يه بچه دبستاني كه اول زنگ سوال كلاسي معلمش روي ورق از دفتر كنده اش رو بلد نيست جواب بده، وقتي جدي جدي دوست داره يك بار تو كنكور فوق ليسانس شركت كنه، چي بايد بهش گفت؟ حالش خوب نيست؟ گناه داره؟ بذاريم شركت كنه؟

درد من بي درديست، خوش به حال تو اگر كه بهونه داري براي پناهندگي به سرزمين خوش آب و هواي خدا... خوش به حال تو كه دردي داري! براي درمان من هم دعا كن...

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 10:27  توسط فاطمه طاهری  | 

زمین گیر

 

سلام امام رضا!

دیدم نمی شود این روز را به سکوت برگزار کرد. مگر فریاد معجزه ها  این نیست که "یا ایها الذین آمنوا، آمنوا!"؟ خب من هم این روز را تجربه کردم و ایمان ناچیزم را تازه! شرح صدر می خواهم برای در خود گنجاندن این حادثه، برای میلادت علی جان، ای علی موسی الرضا جان!

راستش می خواستم این روزها را پیشتان باشم، اما همان دانش آموز تنبلی هستم که نزدیک اتمام وقت امتحان، چشم انتظار امدادهای غیبی ست تا در یک صبح روح افزا بلیط مشهد روی میز تحریرش باشد! گفته اند "بعد منزل نبود در سفر روحانی"؛ اما این ها همه اش حرف است. گفتند ورقه ها بالا! و من دست تسلیم خود را جلوی خدایم بالا گرفتم تا از نطلبیدنتان پیش خدا شکایت نکنم و درس نخواندگی و بی لیاقتی خودم برملا نشود. وگرنه که اتفاقاً منزل معشوق هرچه دورتر، عاشق مفلوک را فرساننده تر؛ وگرنه که زندگی ها هرچه شلوغ تر، آدم ها تنها تر؛ وگرنه که من هرچه خسته تر، تو را خواستنی تر...

تقویم دل که به این روزهای پر از هشت رسید، یادم افتاد عید پارسال قول داده بودم زود به زود اینجا را خانه تکانی کنم اما باز فراموشم شد. کلید را چرخاندم و در باز شد. من چه دیدم باز: پنجره هایی پر لکه، فرشی خاکی، آینه ای کدر، بوی کهنگی و دیوارهایی چرک!

می دانم نرفتن به گدایی گناه من است؛ و اینکه دیگر مشام من بوی خنک مشهدت را از یاد برده آقا! اعتراف می کنم که مدت هاست حتی اینجا هم سراغ احوالتان را نگرفته ام. بعضی ها هستند که "التماس دعای مخصوص" همه و همه را می شنوند و تحویل می گیرند؛ اما همین که پایشان زیر قبه ی امام حسین می رسد، با یک "ادای حاجت همه ی ملتمسین دعا" همه ی سفارش های تشنه را یک کاسه می کنند و این گونه حق همه شان را ادا، چه ادا کردنی! حکایت من است که همان صلوات های گهگاهم هم خالی از یاد شما نگین مشعشع آل رسول بوده. بگذارید در این روز معجزه، از غفلت هایم توبه کنم. کاش بودم و این سر سنگین را که با شما سرسنگین شده، بر خنکای أرض مقدس صحن می گذاشتم و می گذاشتم چشمه ی اشکی از زیر سنگ سینه ام بجوشد و بجوشد... آخر این هشت ها را پشت هم چیده اید، چیده اید اما این چیدن، خیلی چیزهای دیگر را به هم زده است مثل روزمرگی ها، مثل تقویم های ماشین صفت، مثل عددهای بی نظم، مثل من...

داشتم از دوری منزل شما می گفتم که صله را چندین سال است به تأخیر انداخته؛ حق دارید به کنایه بفرمایید امروزه مسافرت ها خیلی مشکل است... ولی نفرمایید! چون من خوب می شناسمتان... و تا ابد خراب آن گاهی هستم که فاش می شود که معشوق، خودش عاشق عاشقش است! و آن روز که مولایی از غلامی عیادت کند؛ و آن لحظه که بیمارش را نگاه و دعایش کند؛ و برود؛ و آن آنی که دلتنگش شود؛ آری... شاهی قدر مرتبه اش نشناسد و دلتنگ گدایی شود! ... در چنین گاهی ست که بجاست اگر آدم از شدت محبت زمین گیر شود و دیگر خودی برایش باقی نماند که بخواهد برای عشق خرج کند..

آقای من! تولدت مبارک؛ اگر نیامدم بخاطر این است که زمین گیر شده ام... توفیق باختن می دهید؟!

8/8/88

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 9:34  توسط فاطمه طاهری  | 

هنوز عادت نکرده ای؟ (این عادت: تنهایی)

 

 

اگر انسان با انصافی هستی و الان حوصله ی انصاف دادن داری، می خواهیم برای این سوال جوابی پیدا کنیم که به راستی کیست که تنها نیست؟ کسی هست که تنها نیست؟

کسی تنها نیست که در سطح همگان است، زود رنگ جمع را به خود می گیرد، همیشه در جمع است، با جمع می خورد و می پوشد و می سازد و لذت می برد. حتماً تو هم در اطرافیانت چنین افرادی سراغ داری. کسی که جمع با او خوش است و او با جمع! اما در تنهایی خود عطش دارد، عطش آدم، عطش خنده، عطش گفتگو، عطش اظهار نظر، عطش شنیدن شایعه، عطش ابراز دانایی هایش، عطش... پس در نتیجه یا هرگز تنها نیست یا زمان های تنهایی اش حسابی کوتاه است چون در جستجوی جمع است و چیزی که فراوانست جمع! بینوا انسانیت اش را در حصار روزمرگی به پستی کشانده، پر است از حالتهای معمولی و احساسات تکراری و مبتذل؛ ظاهرش پویا و با نشاط و درونش راکد و مرده ست اما همین انسان وقتی عمیق می شود و تأمل می کند، انگار تازه به حرکت می افتد؛ تو فکور و ساکت می بینی اش اما دلش غوغاست. البته می دانی که؟ عوام، اینجور انسانها را کمتر می پسندند چون اهل خنداندن و تزریق حال(!) به ایشان نیستند.

تا حالا از خودت پرسیده ای چرا تأمل همیشه با نوعی غم توأم است؟ یا این که چرا انسانهای متعالی آثار هنری غم انگیز را بیشتر دوست دارند؟  در تمام اروپا آمار گرفته شده: فیلمهای کمدی را بیشتر افراد مبتذل و با فرهنگ پایین مشتری اش هستند ولی آثار غم انگیز و به قول حرفه ای ها سینمای معناگرا را هوشمندان(*) و افراد با فرهنگ می پسندند.

به دور و برت نگاه کن! می بینی انسان به میزانی که به مرحله ی انسان بودن نزدیک می شود احساس تنهایی بیشتری می کند. انگار رنجیده ولی لبخند دارد.

من درست یا غلط بودن این حرف دکتر شریعتی را نمی دانم. نمی دانم تلقی شخصی و زاییده ی عشق اوست یا اینکه از اخبار خود معصوم الهام گرفته اما هرچه هست حرارت غریبی دارد، قلب آدم را مچاله می کند:

"درد علی دوگونه است؛ یک درد دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می کند. و درد دیگر دردیست که او را تنها در نیمه ی شبهای خاموش به دل نخلستان های اطراف مدینه کشانده و به ناله درآورده است. ما تنها بر درد اول می گرییم اما این درد علی نیست. دردی که چنان روح بزرگی را به ناله درآورده است تنهایی ست، که ما آن را نمی شناسیم. علی درد شمشیر را احساس نمی کند و ما درد علی را احساس نمی کنیم."

 

باز هم حرف از تنهایی که به میان می آید، ناگهان عدد مخاطب ریزش می کند؛ خیلی ها گوینده یا نویسنده را یک عاشق سرخورده یا یک فرد در آستانه ی افسردگی می شمارند. اگر کسی در کل انسان عمیق و عقل مداری باشد، سنجیده حرف بزند، فکرش پشت زبانش باشد (نه جلوی آن)، آن قدر به انزوا متهم می شود که بیچاره در معرض همین خطر قرار می گیرد! معلوم نیست این چه سرّی دارد  که بعضی از ما از تنهایی اش مثل از مرگ فرار می کند و به هیاهوی جمع پناه می برد... و بعد انگار که بچه ای در شهربازی هیجان زده یک وسیله بازی خطرناک بالای 16 سال را امتحان کرده و استفراغ بعدش او را پشیمان کرده باشد، از گفته ها و نگفته هایش و جالب تر اینکه از ترک تنهایی اش پشیمان می شود.

من فکر می کنم خیلی از ما باید نگاهمان به "تنهایی" و حتی "سکوت" را اصلاح کنیم.

اما هنوز عادت نکرده ایم!

 

(*) اولش نوشته بودم < نخبگان > اما از وقتی نخبگان سیاسی روی دور رسوایی افتاده اند، من یکی از بکار بردن کلمه ی "نخبه" شدیداً کراهت دارم. شما چی؟!

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 15:48  توسط فاطمه طاهری  |